نیاز و یک داستان

حرفم رو با تعریف یک داستان شروع میکنم:

[ضمن اینکه اگر بخوام به عنوان دانشجوی روانشناسی حرفه ای عمل کنم،طبق نظر APA اطلاعات باید محرمانه باشه و من خلاصه کلیت ماجرا رو تعریف میکنم.]

چند روز پیش کسی اتفاقی سراغم آمد و به نظر ناراحت می آمد. من رو نمی شناخت و به نظر برایش مهم هم نبود ولی انگار دلش صحبت می‌خواست. گوش دادم و فهمیدم چه مشکلی دارد، جالب بود مشکلش تازگی نداشت ، بیشتر از یک سال با آن درگیر بود. دردش این بود که برای فردی ۱۰۰ خود را گذاشته بود اما کمتر از ۵۰ دریافت کرده بود و در آخر هم همه چیز تمام شده بود. با درخواست معرفی کتاب سراغم آمد ولی انگار بیشتر از معرفی کتاب، حرف ها حالش را بهتر کرد...

حال حرف من این است ما در روزگاری زندگی می‌کنیم که انسان ها ، موجوداتی اجتماعی هستند. نیاز اجتماعی داشتن در حال حاضر بین مردم ، به ویژه انسان های برون گرایی که دچار مشکلی می شوند خیلی مبرم است و گویا گاهی اصلا مهم نیست کِه باشی و چکاره باشی، همین که بشنوی کمک بزرگی میکنی ؛ اما چیزی که در مشکل فردی که داستانش را گفتم دیدم ، برقراری ارتباط با فردی بیشتر از روی نیاز به محبت ، توجه یا از همین قبیل بود.‌ وقتی با دیدگاه برطرف کردن نیاز--هر نیازی-- با کسی ارتباط بگیری در آخر شاکی از کمبود می شوی. منکر این نیستم که برای برقراری ارتباط بخشی به برطرف کردن نیاز اختصاص دارد اما اینکه تماماً به دنبال نیاز های شخصی باشیم کار درستی نیست ، روابط را از هم فرو می پاشد و دردی همچون درد یک ساله این جوان ایجاد می کند.

خیلی باید بزرگ منش باشی که اگر لطفی میکنی ، در صدد دریافت جبران نباشی.انسان ها برای برقراری یک رابطه باید نیاز های شخصی خودشان را تا حدودی خود به تنهایی جوابگو باشند نه اینکه از فرد مقابل انتظار برطرف کردنشان را داشته باشند. وقتی تشنه محبتی ، هرگز فرد مقابل توان جوابگویی صد در صدی نیاز به محبت تو را ندارد. علاوه بر آن ، فرد زده می‌شود و احساس سوء استفاده پیدا می‌کند ، اما وقتی سیراب باشی نیازی نیست که استرس جوابگویی دائم را برای خود و فرد مقابل ایجاد کنی. انسان ها به مرور نسبت به یکدیگر انتظاراتشان را وسعت می بخشند ، برد با کسی است که حتی در دوستی هایش نیازمند ترین نباشد بلکه به اندازه نیاز هایش را فاش کند.

در ادامه این بحث ، برایم جالب بود که این فرد مثل مراجعی بود که مرا مشاور خود می دید، دوست داشت نتیجه قولی که به من داد را هر طور شده به گوشم برساند. یاد مطلبی از کتاب اصول و مبانی مشاوره اثر ساموئل گلادینگ افتادم که در مراحل آخر مشاوره معتقد بود باید در صورتی که مراجع خود راضی باشد، با او در ارتباط بمانی و هر از گاهی درنظر بگیری که بهبودی داشته یا خیر. این جوان خود این درخواست را به من داد.  این ارزشمند بود که برای فردی به صرف یک گوش دادن ساده و شاید یک سخنرانی احتمالا قرا اینقدر تاثیر گذار به نظر برسی. این کاری است که همه افراد نه فقط روان‌شناسان می‌توانند در حق دوستان خود انجام دهند. امیدوارم دریغ نشود...

[ در ضمن این مطالب ، اینکه افراد برون گرای احساسی از سخنگو ترین افراد محسوب می شوند، قابل توجه است.]

پ.ن: شاید اگر انسان ها راهنمایی داشته باشند که هر از گاهی سر راهشان قرار بگیرد و چیزی در گوششان بخواند، کمتر خود را برای اتفاقاتی که ممکن است سال بعد به آن بخندند ، عذاب دهند.